من و کافکا

چند وقتیه دارم داستانایی از نویسندگان بزرگ میخونم گفتم خوبه یکی از داستانای کوتاه رو برای شمام بنویسم .

وادادن
هنگامیکه دختر خوشگلی را می بینم و ازش خواهش می کنم مهربان باش و باهام بیا و بی هیچ کلمه ای از کنارم می گذرد ، مقصودش این است: تو اصیل زاده ای بلند آوازه نیستی ، آمریکایی درشت پیکری با قامت سرخپوست ها نیستی با چشم های هم تراز اندیشناک و پوستی سرخ گشته بر اثر هوای دشت ها و رود هایی که در میانشان روانند ؛ تو هرگز به هفت دریا سفر نکرده ای و از رویشان نگذشته ای ، هر کجا که می خواهند باشند من نمی دانم کجا .
پس لطفاً بگو ببینم چرا دختر خوشگلی مثل من باید با تو بیاید ؟

فراموش می کنی که هیچ اتومبیلی تو را در خیابان به گردش نمی برد ؟ هیچ آقایی را نمی بینم که  در نیم دایره ای نزدیکت همراهیت کتد ، در حالی که از پست بر دامنت فشار آورد و روی سرت دعای خیر بخواند ، پستانهایت در سینه بندت سفت بسته شده ، ولی ران ها و کپلت جبران آن قید و بند را می کنند ؛ تو لباس بافته ای با دامن پلیسه به تن داری ، از آن نوعی که همه مان را پارسال پاییز دلشاد کرد ، و با این همه گاه گاه لبخند می زنی و خطر مرگبار را دعوت می کنی .

بله ما هر دو بر حقیم و برای آن که از حقانیتمان آگاهی پایدار نیابیم بهتر نیست هر کدام از راه جداگانه به خانه اش برود ؟    

از دوست عزیز و مرحومم فرانتس ((کافکا))

راستی من جدیداً فهمیدم چه رابطه یک به یکی با کافکا دارم ٬ فقط امیدوارم عمرم مثل اون کوتاه نباشه .

مثل اون فکر میکنم ٬ میبینم ٬ و قلمم هم بعضی وقتها یه شباهتایی داره .

تعریف از خود نباشه کافکا خیلی افتخار میکنه با من رفیقه .

حالا