دیشب در کوه

خلاصه میکنم چون رمق ندارم .

دوچرخه -) قفل کردن چرخ -) بالا رفتن از خیابان صفه -) ساعت ۱۲ پایین کوه -) ساعت ۳۰/۱۲ با دربدری رسیدم پناهگاه به علت خستگی -) خواب -) باد و سرما -) تغییر مکان -) سرما -) تغییر مکان -) صدای نماز -) نماز -) خواب -) نه انگار نمیذارن -) پرنده ها رو میگم از بس واق واق میکنن !!!! -) یاد تو بودم -) آره خود تو -) تمرین فرود -) ساعت ۳۰/۸ جمع کردن وسایل -) ساعت ۱۵/۱۰ منزل و ......

اما جات واقعا خالی خیلی حال داد .
یه روز با هم میریم .
یا حق .

آخرش مجبور شدم یه کم بیشتر بنویسم . آخه وجدانم درد گرفته بود که چرا نه بیشتر توضیح دادی .

باشه .

شب خوابیدم . سرد بود ٬ تا صبح چند از سرما بیدار شدم ٬ باد رحم نمیکرد تا عمق وجود نفوذ میکرد ٬ لرز افتاده بود تو دلم ٬ آخه من با تی شرت رفته بودم ٬ خب گفتم تابسونه دیگه ٬ اما چیز دیگه میخوام بگم ٬ همه این سختیا بود ولی یه لذتی داشت که نگو و نپرس ٬ یعنی اگه بپرسی هم من نمیتونم توضیح بدم .

اما خستگیای شب با صدای صبحگاهی پرنده ها که بیدارم کردن و شعاع انوار طلوع و .... یادم رفت .

بازم میگم جات خالی !