چشمها خسته اند
چشمها خسته اند
دستها بسته اند
گوشها پر صدا
کامها تشنه اند
هیچکس نیست نیست
هستها مرده اند
مرده ها زنده اند
باطلان یار حق
نیکی آزرده اند
حق ولی بی کس است
او که سیمرغ نیست
گونه ای کرکس است
سایه اش بر سرم
من گریزان روم
یاوه گویی بس است