یک ربع به ...
حالم ازین حال به هم می خورد ...
پسرک می خواند و می رفت. با چشمانی اشکبار.
کسی از او پرسید ساعت چند است؟
پسرک آستین پیراهنش را پس زد و به ساعت طلایی روی مچش نگاهی انداخت.
سرش را بالا آورد و گفت یک ربع به ...
اما هیچ کس آنجا نبود.