خس گل نمیشود
من خسته ام ز خویش
مبهوت نوش و نیش
هر شب به خانه ای
رسوا و دل پریش
در هول و اضطراب
تا فرصت هنوز
حیران دشت شب
یک شمع نیمه سوز
این انتظار شوم
آخر نمیشود
رختی ز گل اگر
خس گل نمیشود