اینروزها که نیامدم
کسی اینجا بود
کنار من
درست همینجا
اینسوی رود
آنسوی عشق
در میدان آرزوهای محال
غیر منتظره تر از نزول عذاب
شیرین تر از شیرین
فرهادتر از فرهاد
دلنشین تر از شراب طهور
داغ تر از زقوم
دیدنی از لؤلؤ مکنون
و زود باز آمد
وبرای اولین بار هرگز را دیدم
در لباسی زیباتر از همیشه
و چای نوشیدیم
عزیزترینم
راه برو تا ببینم آنچه شاید لحظه ای دیگر به پوچی بینجامد را
و اکنون دودی
و یادی
و بادی که نوید می دهد بهار را
و جوانه های شهوتناک بیرون زده از حجاب درخت و حیای شاخه
تو آنی که می اندیشی!
اینهم گذشت
و پس از آن باز تو تنهایی
هر چند میان تنهایی عریان
و ... |