زندگی این کلاه بختیاری است که اکنون بر سر من است چقدر شبیه خوانین ایلیاتی شده ام اما فقط شبیه زندگی شب آبشار سمیرم است که تیغ آسمان سیاهش دل سنگ کوه را شکافته و خون سپیدش را جاری و هزاران چشمک برای تو و دستی که دراز میکنی برای لمس چشمهای آسمان بس که نزدیک است آسمان فرو نیفتد؟ و صدای ریزش و ریزش منشین به انتظار پایان اینجا همیشه آغاز است چونان زندگی هر چند زیستن پایان گیرد زندگی هرگز پایان ندارد چون خون سپید کوه که از آن جاریست چون آبشار
|