| |
| سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386 |
| مسیر رو تاپ کردم |
جمعه و شنبه این هفته سنگ کار کردیم؛ من و نوید.
مسیری رو که فقط یه بار اونم به خاطر رو کم کنی رفته بودم بالا و دیگه هیچوقت نتونسته بودم تاپ کنم مثل آب خوردن (بشنو و باور نکن) رفتم بالا. انگار این چند مدتی که ماساژور شدم باعث قدرت انگشتان و ساعدهام شده. حالا دیدی ماساژ خوبه؟
از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم.
هر دفعه میرم صفه و از کنار اون آلاچیق رد میشم به یادمون می افتم ...
دوره ریکی ۲ رو هم گذروندم. استاد معتقده من میتونم یکی از بهترینا تو زمینه علوم باطنی بشم!!! اون میگه ها! |
|
| |
| یکشنبه 20 خرداد ماه سال 1386 |
| طعم خوش نجات |
دو روز پیش ـ جمعه ـ رفتیم صفه با نوید واسه سر زدن به بچه های آتش نشانی . آخه جمعه ها اونجا ایستگاه موقت دارن . رو شبکه اعلام کردن که یه نفر بالای آبشار گیر کرده . من و نوید رفتیم و آوردیمش پایین . البته دو ساعتی طول کشید اما بعد یه احساس خوبی به من دست داد که قابل وصف نیست . به هر حال خیلی خوشم اومد .
و اما بعد
یه انسان !! که بشه روش حساب کرد ( دفترچه حساب !! ) و در ضمن علاقه به سنگ نوردی هم داشته باشه ( مارمولک !! ) و پیگیری و پشتکار خوبی داشته باشه ( وانت !! ) پیغام بده یا تماس بگیره . دنبال یه همنورد خوب میگردم واسه برنامه های سنگنوردی طبیعت . اگه هم بلد نباشه یادش میدم . |
|
| |
| سه شنبه 7 فروردین ماه سال 1386 |
| کلاهزرد و عکاسی در گاوخونی |

|
|
| |
| چهارشنبه 9 اسفند ماه سال 1385 |
| سفر یکروزه تفریحی یزد - افتتاح گروه کوهنوردی کوهیاران |
| جمعه یه سفر یکروزه تفریحی به یزد داریم . هیچ برنامه ی کوهنوردی یا فنی در کار نیست . فقط یه برنامه ی تفریحیه ۵ صبح از اصفهان میریم و ۱۰ شب دوباره اصفهانیم . در واقع شاید بشه اینو افتتاحیه ی گروه به حساب آورد - گروهی که من به عنوان مسئول فنی اون انتخاب شدم . یه کار دیگه . دارم کم کم دیوونه میشم . اما خب دیگه دیگه . راستی اگه کسی خواست بیاد تماس بگیره . برنامه ی گروه رو هم اینجا میذارم بعلاوه ی آدرس وبلاگ گروه . فعلا تا بعد |
|
| |
| پنجشنبه 2 آذر ماه سال 1385 |
| کوه و تنهایی - عاشق - انتظار |
پریروز کوه بودم . دو سه ساعتی سنگنوردی بولدر . یک آتش کوچک و گرمایش وسط آن سرما که به مغز استخوان میزند . یک چیز را خوب از کوه یاد گرفته ام ، که مقاوم باید بود و ایستاد ، بدون در جا زدن . اما کوه ، آنقدر جدی است ، آنچنان استاد بزرگی است و مربی بی گذشتی که ... اما من ، من را یاد داد که با او شوخی نکنم که هیچ ، بدون آمادگی به سویش هم نروم . یادم داد هرگز غرور به خرج ندهم و زیاد به تواناییهایم اعتماد نکنم . یادم داد بر مشکلات باید رفت نه در آن ماند . یادم داد زندگی با معیارهای روزمره یک لطیفه بی مزه و تکراری است که باید بر آن گریست . یادم داد خدا را میتوان دید ، بهشت جایی فراسوی اکنون نیست که به وعده اش بفریبندمان ، نه ، بهشت از همینجا آغاز میشود و ادامه اش آن لامکان لطیف است . اگر در این دنیا بهشت را دیدی ، به آن ایمان آوردی و در آن زیستی آنگاه در سرای دیگر هم بهشت را درک خواهی کرد . این ربطی به ثروت یا فقر به سختی یا آسانی ندارد . مهم اینست آنجایی که هستی بهشت را ببینی و زیبایی را ، حتی اگر همه کس و کارت را جلوی چشمانت سر ببرند و به اسارت ببرند . و مگر زینب نگفت در کربلا جز زیبایی ندیدم ؟ پس ما از این کلمات چه یاد میگیریم ؟ راجع به کوه هم که میخواهم حرف بزنم به این حرفها میرسم . دخترها فکر میکنند ما پسرها عروسک بازیشان هستیم ؟ یا مثلا بازیگرانی که فقط به خاطر آنها بازی میکنیم ؟ و چه متوقعانه و بدون شرم بر این عقیده پای میفشرند . روی دیواره داری سنگنوردی کار میکنی که یک لشکر دختر از نمیدانم کدام دبیرستان میرسند ، متلکها یکی پشت دیگری و تازه با کمال پررویی داد میزنند : یالا برو بالا میخوایم بریم !!! یکی نیست به ایشان بگوید : مگه من به خاطر شما میرم بالا بچه پررو . آخر آدم دلش هم نمیآید به این دسته گلها حرفی بزند !! تنها کنار آتش و یاد عزیزانم و آنهایی که دوستشان دارم و عشقم و تو و و و تنهایی ، باز تنهایی . این تنها مونس همیشگی من است که از من نمیگریزد ، که مرا ، همه ی مرا درک میکند و آرام و بیصدا گوشم میکند و ... میتوانم تنها نباشم ، اما از فریب خود خوشم نمیآید . دوست باید به دوستی بیرزد ، باید در ازای آنچه میدهی بستانی ، دوستی میدهی محبت بستانی ، صفا میدهی صدق بستانی . دوست آنی است که نتوانی در چشمانش خیره شوی و بگویی دوستش داری ورنه آنکه هر حرفی را میگوییش و چشم در چشمش از عشق سخن میرانی به دروغ ، تنها یک هوس است ، یک هوس. دعا کنید یک کارگردان خوب و دست و دل باز برای فیلم ترابی پیدا بشود .
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند زن جوان : یواشتر برو من میترسم مرد جوان : نه ، اینطوری خیلی بهتره زن جوان : خواهش میکنم ، من خیلی میترسم مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگویی دوستم داری زن جوان : دوستت دارم ، حالا میشه یواشتر برونی مرد جوان : مرا محکم بگیر زن جوان : خوب ، حالا میشه یواشتر بری مرد جوان : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بگذاری آخه من نمیتونم راحت برونم ، اذیتم میکنه روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید . در این حادثه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند...
از وبلاگ جوانان ایران زمین ( دوست خوبم امیر )
انتظاربعضی وقتا خرد کننده است . مخصوصا اگه منتظر از منتظر بیخبر باشه . داغون دارم میشم .
دیروز بعد از سالها دوباره یه جعبه مداد رنگی خریدم . ۳۶ تایی . یکی دو ساعتی نقاشی کشیدم . قراره برم کلاس طراحی .
اگه از حال و روزم بپرسی بد نیست اما داغونم . به یه مرزهای تازه ای رسیدم . یه افقهای نویی .
راستی تا نظر نذاری به روز نمیکنم . همینه که هست .
|
|
| |
| سه شنبه 31 مرداد ماه سال 1385 |
| یه دل سیر کار رو سنگ |
امروز قراره با بچه ها بریم تا عصر یه هفت هشت ساعتی صخره نوردی کار کنیم . آی حال میده ؛ خوب چه فایده تا تجربشو نداشته باشی که فایده نداره من هرچی بگم . یه چند وقتی میشه که درست حسابی نتونسم کار کنم . تازه یه طناب نو هم خریدمو کلی تجهیزات نو . البته اینا همه چیز نیست ولی خیلی مهمه . ولی اگه از من بپرسن میگم تمرین مهمتر از همه چیزه ؛ غیر از ایمنی . تمرین درست همون چیزی که چند وقته ازش عقب افتادم . کارام نمیذاره ، داره اعصابمو خورد میکنه . از دست این کار لعنتی ، یعنی تعطیلیم ، صد رحمت به غیر تابسون .
آ آ آ اینو میخواسم بگم الآن یادم اومد ؛ صبح که زدم از خونه بیرون ساعته حدود چهار و نیم راه افتادم و داشتم پا میزدم . رسیدم سر یه چهار راه ، همینطور که داشتم رد میشدم یهو چشمم افتاد سمت راستم تو آسمون . وااااای اگه گفتی چی دیدم ؟ ماهو دیدم . آره ماه . عجیبه ؟ خب واسه منم عجیب بود . تو متعجبی که ماه دیدن اینقدر مهم نیست ؟ ولی من از چیزه دیگه ای تعجب کردم . از اینکه چند وقته ماهو ندیدم . نمیدونم چند وقته . نه اینکه به چشمم نیومده باشه ، شاید اما ندیده بودمش ، نیگاش نکرده بودم مثه هزاران زیبایی دیگه ی اطرافم .
چقدر کور شده ام . و کر و حتی لامسه و بویاییم هم از کار افتاده ، فقط زبونم کار میکنه ، سراپا زبون شده ام .
اما همه تقصیر من نیست این غربتم با زیبایی ؛ که یاریم میکند همه آنچه که انسان به دست خویش ساخته تا نابودش کنند . اگه من به اون چهار راه نمیرسیدم شاید هنوزم نیگام به ماه نیفتاده بود ، مگه این آجرهای سوار بر سر هم میگذارن ؛ اگه اونموقع تو خلوتی نزده بودم بیرون شاید سر چهار راه باید مواظب ماشینا میبودم که زیرم نگیرند نه خوشگلیه ماه . نمیدونم . حوصله ی فکر کردنم ندارم پس میگذرم . خلاصه همینجور که رمیرفتم ماهو دیدم ، رد شدم ، چند تا رکاب دیگه زدم ، یه لحظه انگار یکی گفت برگرد ، مگه چند بار این فرصت تو زندگیت تکرار میشه ؟ و یکی دیگه جواب داد : طبق قوانین فیزیکی هر حادثه در عالم تنها یک بار اتفاق میفته و دیگ هرگز اون حادثه تکرار نمیشه . این دوتا داشتن با هم بحث میکردن که ترمز کردمو برگشتم ، آخه نمیشد گذشت و رفت ؛ برگشتمو سیر نیگاش کردم ، نه ، این ماهه عجب ماهه !!! ماه با اون هلال باریک ناز و خوشگلش که خبره آخره ماهه ، ((ماه رجبم رفت)) تازه نه فقط این ، یه سیاره ی پر نور ، یه کم اینورتر نزدیکشه . یادمه یه بار گفته بودم میشه پای یه شاخه گل مرد ؛ البته اینم از اون حرفاییه که از دهنم زیادیه اما حالا که گفتم بزار یه چیز دیگه هم بلغور کنم : میشه پای هر گوشه ی طبیعت ، هر کنار ، هر معجزه ی خدا ، هر یک از تک تک اجزای طبیعت نشست و ماند و دید و لذت برد تا جان داد .
بعضی وقتا فکر میکنم اگه خدا انسانو میآفرید و میذاشتش تو خلأ و سیاهی مطلق ؛ بعد فقط یه نظر یکی از اینهمه زیبایی رو نشونش میداد ؛ ماهو یا خورشید ، درخت یا گل ، جنگل یا دریا رو ؛ یکی از بینهایت ، فقط یه نظر ، یه بار ، یه لحظه و بعد انسان میمرد ، باز هم دنیا ارزش زندگی داشت ، و آن یک لحظه کافی بود برای انسان و اینکه او لذت زندگی را بفهمد ؛ همه ی آنرا . این نظر منه هر چند بیخود یا لوس همینه . و بازهم میگویم میتوان نشست و دید و ماند و مرد . |
|
| |
| یکشنبه 29 مرداد ماه سال 1385 |
| دیشب در کوه |
خلاصه میکنم چون رمق ندارم .
دوچرخه -) قفل کردن چرخ -) بالا رفتن از خیابان صفه -) ساعت ۱۲ پایین کوه -) ساعت ۳۰/۱۲ با دربدری رسیدم پناهگاه به علت خستگی -) خواب -) باد و سرما -) تغییر مکان -) سرما -) تغییر مکان -) صدای نماز -) نماز -) خواب -) نه انگار نمیذارن -) پرنده ها رو میگم از بس واق واق میکنن !!!! -) یاد تو بودم -) آره خود تو -) تمرین فرود -) ساعت ۳۰/۸ جمع کردن وسایل -) ساعت ۱۵/۱۰ منزل و ......
اما جات واقعا خالی خیلی حال داد . یه روز با هم میریم . یا حق .
آخرش مجبور شدم یه کم بیشتر بنویسم . آخه وجدانم درد گرفته بود که چرا نه بیشتر توضیح دادی .
باشه .
شب خوابیدم . سرد بود ٬ تا صبح چند از سرما بیدار شدم ٬ باد رحم نمیکرد تا عمق وجود نفوذ میکرد ٬ لرز افتاده بود تو دلم ٬ آخه من با تی شرت رفته بودم ٬ خب گفتم تابسونه دیگه ٬ اما چیز دیگه میخوام بگم ٬ همه این سختیا بود ولی یه لذتی داشت که نگو و نپرس ٬ یعنی اگه بپرسی هم من نمیتونم توضیح بدم .
اما خستگیای شب با صدای صبحگاهی پرنده ها که بیدارم کردن و شعاع انوار طلوع و .... یادم رفت .
بازم میگم جات خالی ! |
|
| |
| سه شنبه 20 تیر ماه سال 1385 |
| عکس سنگ نوردی |


|
|
| |
| شنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| شیرکوه |
قدمهایت یکی پس از دیگری تو را به پیش میرانند و در این میان تو می نگری ؛ می نگری به آنچه در گفتار نمیگنجد و حتی حافظه هم یارای نگهداریش را ندارد ؛ و قدم بر میداری . باز و باز هم قدم بر میداری و چوبدستی ات را هر لحظه جهانی نو در آغوش میگیرد و صدایی نو ، که از آن میخیزد به یادبود آشنایی و سپس جداییش . پیشتر که میروی و سکوت و دریای طبیعت و غرقاب ، حس میکنی زمزمه ی یار دستانت هم در این میانه مزاحم است ؛ گویی نه انگار که چوبدستی محرم توست . گامهایت همچنان همراهیت میکنند بسوی هدف ، اوج ، قله ؛ اما این همه ی ماجرا نیست ، که جهانی اطراف توست در حال ِ شدن . به پاپوشت بنگر ؛ حال کمی آنطرفتر را ، دقیق ، نه مثل همیشه. آری دیدی و اگرنه ، خواهی دید . گلهای زرد کوچکی که میدرخشد ؛ گوَنهایی که گل داده اند ؛ شوید کوهی ، برنجاس ، پونه گاوی و هزاران ِ دیگر . دیدی ؟ آری اکنون دیدی هر چند شاید هیچگاه ندیده بودی . آفتاب بالای سرت و برف زیر پایت ؛ صدای آبشار و رود جاری زیر برف و پرندگانی که میخوانند و چه مستانه . گلسنگها هم گل داده انی ، آبی و بنفش ؛ و تو میگذری اما اینبار نه مثل همیشه ؛ که زیباییها را دیده ای ؛ زیباییهای حقیقی را. به سوی قله میروی ، هر چند خسته شده ای اما باز هم میروی چون باید بروی ؛ نوایی از درونت میگوید : برو . به قله میرسی ، ارتفاع 4075 متری و آرام میشوی که رسیدی . باید میرسیدی ، هر چند دوستانت در راه ماندند . باید پیش میرفتی ، هرچند رفیقانت ارتفاع زده شدند و بازگشتند . و اکنون بر فرازی با همه شادیهایت و غرورت . اینجا عشق ؛ اینجا مقاومت و صبر ؛ اینجا غرور و نجابت ؛ اینجا شیرکوه یزد . شرح مفصل بزودی ..... |
|
| |
| چهارشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| نکات جالب کوهنوردی |
جوکواره هایی جدی پیرامون کوهنوردی http://www.kolahzard.persianblog.com/ |
|