عاشق ار بر رخ معشوق نگاهی بکند نه چنان است گمانم که گناهی بکند من به عاشق نه همین رخصت دیدار دهم بوسه را نیز دهم اذن که گاهی بکند آنکه آرایش این باغ از او بود اکنون نگذارند که از دور نگاهی بکند
دنگ دنگ دنگ دنگ ساعت چهار . اما نه ، از دنگ دنگ خبری نیست . یک ساعت دیواری کوچک که هیچ صدایی جز تیک تیک تکراری ندارد . فکر کنم پنجشنبه بود . کمی از اشعار سلمان هراتی که تا مرز گریه بردم و بعد مقداری استخوانهای دوست داشتنی . کسل و خسته به خواب میروم . 165337 ناگهان گوشی به صدا درمیآید ، از خواب میپرم و با همه سرعت به سمت گوشی حمله میکنم . شاید منتظرم ، شاید هر لحظه آرزو میکنم ، از خدا خواهش میکنم که دوباره گوشی به صدا درآید و او آنسوی خط باشد . گوشی را برمیدارم ، کیست ؟ شماره را روی صفحه میخوانم ، 021 ، نه ، باورم نمیشود ، خودش بود ، از همان شماره ای که بار پیش تماس گرفته بود و دلم را آرامش داده بود . دستم را روی دکمه میبرم اما نه ، Missed call ، لعنت به لعنتی ها . به دو شماره لباس میپوشم ، وسایلم را جمع میکنم و میزنم بیرون . شماره را میآورم و ، اما نه ، شاید تماسم باعث درد سرش شود و من جز راحتی او نمیخواهم . آنروز تا شب منتظر تماسش و هر لحظه با هر صدای کوچک .
کتاب استخوانهای دوست داشتنی بسیار زیبا بود و با دو صد نکته برای یاد گرفتن . نمیدانم چرا هر داستانی که میخوانم احساس میکنم یکی از شخصیتهایش هستم . میخواستم کمی از متنش را بنویسم اما دلم نیامد نخوانده آنرا بخوانی .
کاش میشد دنیایی بسازی و در آن آدمها را آنگونه که میخواستی بچینی . هر که را هر جا و هر که را نمیخواستی دعوت نمیکردی . کاش میشد دنیایی بسازی و در آن با یک دوست تنها باشی . کاش انسانها خانواده ای نداشتند و ستارگانی دنباله دار بودند در کهکشان زمین . کاش ، اما نه ، یا شاید کاش .
روزی از راهی دور سوار بر اسب خواهم راند تا نزد تو و آنجا به دستت خواهم آورد یا سر فدای قدمت خواهم کرد.
راستی چرا بعضی راجع به دختران به گونه ای سخن میرانند گویی گوشت خرید و فروش میکنند یا گاو گوشتی ؟ این لاغر است ، آن استخوانی است ، دیگری خوب چیزی است ، آن یکی گوشتالو است ... ، حالم را به هم میزنی ، دور شو از من.
|