پنجشنبه کوه بودم . با نوید و این آخرین بار بود که با اون کوه بودم لا اقل تا دو سه ماه دیگه . آخه طفلی رفت خدمت سربازی .
کوه این اعجوبه خلقت . این عظمت بینهایت . این پاکی و قدرت .
راستی نگفته بودم قدر زندگی رو کی میفهمی ؟ حالا میگم .
وقتی یه دیواره رو رفتی بالا و زیر پاهات چند ده متر ارتفاعه و آخرین اسلینگت رو ۴ - ۵ متر پایینتر انداختی و حالا این بالا دستهات بیحال شده و نمیتونی بری بالا و نه بیای پایین و میدونی که اگه دستت رو رها کنی هم ۱۰ متر پایینتر میخوری تو سنگ و معلوم نیست چی به سرت بیاد .
وقتی توی کوه زیر برف گیر افتادی و احساس سوزش و درد کم کم از بین میره و پلکات آروم آروم سنگین میشن .
وقتی سوز سرما به دستات میخوره . دستایی که از شدت یخ زدگی نمیتونی باز و بسته کنی .
وقتی از یه ساختمان بلند آویزون شدی .
وقتی یه ارتفاع ۴۰ - ۵۰ متری رو داری با هشت فرود میآیی و وسط راه میبینی دیگه دستات تحمل نگهداشتن طناب رو نداره .
اونوقته که احساس میکنی چه حس تعلقی به زندگی داری . قدر زندگی رو اونوقت میفهمی . قدر زندگی . |