۱
۸۵/۶/۴ امروز تولد smart است ، تولدش مبارک. من و برادرم به همراه مهدی به مقصد مشهد سوار بر pk از مسیر کویر.
۲
انارک شهری در حاشیه کویر ؛ چه زیباست ؛ چه آرامشی دارد. مرد پیر نشسته و پیرزن قدم زنان میگذرد . نمادی از ابدیت ؛ گویا زمان را به بند کشیده اند . و هیچ چیز .
۳
جایی میان انارک و چوپانان صخره هایی از سنگ سیاه ، تو گویی دخترکانی اند ترک و مخمل پوش . نمیتوانم دوام بیاورم ؛ خیلی تحریک کننده اند ؛ میخواهم بایستند ؛ دیوانه وار دست به سنگ میشوم ، و بالا میروم. مهدی میگه من حال مرده کشی ندارم . داداش میگه من این مسیرو یه ثانیه ای میرم بالا . مسیرش ۵-۹ است . آن بالا آفتاب از روبرو بر پوستم دستی دارد و نوازشی از باد ؛ ناخودآگاه به یاد دوستی میافتم . از پشت صخره پایین میآیم ؛ چه سنگهای سبز قشنگی ، یکی را بر میدارم به عنوان یادگار ؛ برمیگردم ، سوار میشویم و حرکت . سر بر دست خیره به بیرون و در خاطرم یادی از دوستی ؛ سر اولین پیچ روی سنگی با اسپری سیاه نوشته شیری .
۴
smart چه تنهاست ؛ مثل من ، شاید هم تنهاتر. او را هم در ذهنشان برایش جایی نگذاشته اند ؛ او هم غم دارد. غم اینکه وقتی میگرید کسی نیست ..... و یا حتی ذهنی که به یادش باشد و بداند به فکر اوست . او هم تنهاست مانند نوع بشر ؛ نه تنها من ؛ اما آنکه سرگرمش شود و به آن غربتش فراموش ندارد. او تنهاست و حس میکند این را ؛ چه بد حسی است و بد مکانی ، اگر در آن بمانیم. smart تولدت مبارک . اما مروارید در صدف میروید ؛ در تنهایی. اگر صدف نباشد مروارید کجا میتواند باشد ؟ میدانی که چه میگویم ؟
۵
این اولین باری نیست که کسی اینرا به من میگوید . هرگز در قاموسم راه نداشت ؛ کلمه ای ناشناس . و از این روی راهی را گزیدم که در افکارم و گذشته ی ذهنم و پیش بینی هایم هرگز بود . اگر مرا برای این نساخته اند یا طرز فکرم یا احساساتم یا .... این مهم نیست. هرگز، هرگز را شکست خواهم داد؟
۶
اینجا در حاشیه کویر آسمان آنقدر پاک است و کوهها ... از دست کافکا چه باید بکشم ؟ الآن ناگهان باد زد و ؛ ای وای یک درخت انجیر ، نه ، دو ، نه سه چهارتا ، اینجا وسط کویر در جایی از کوه عجیب است ؛ به هر صورت ، باد زد و یک برگ از کتاب مجموعه داستانهای کافکا را کند و با خود برد . کارم درآمد ، باید یک کتاب نو بخرم بدم به کتابخانه ؛ هرچند آنها اینرا نخواهند فهمید ، اما من فهمیده ام و همین کفایت میکند . آری پاک است و صاف و شفاف ، آسمان و زمین ، گویی سنگ را بریده اند و بر قابی از آبی نهاده اند . یک چیز را هنوز نفهمیده ام ، که این زیری کوههای اینجا از چیست ، درست به موهای من . زبر است و دانه دانه اما محکم ، استوار و قابل اعتماد. تارهایی از مویم در باد ، شلاقوار بر صورتم مینوازند ؛ درست چو طوفان شن . نمیدانم شنها این کوهها را ساخته اند یا سائیده اند . نمیدانم شنها آبادگرند یا ویرانگر . شاید هم هر دو ؛ میسازند و سپس ویران میکنند ، مانند کودکان. نه از اولی شادیی افزون و نه از دومی غم .
۷
صحن گوهرشاد کودکی شادمانه حباب میسازد و کودکانی شادمانه تر به دنبال حبابها ؛ نور در حباب میگردد و هزاران رنگ و نور. مهدی میگه پارسال تو همین صحن با یه دختره چند ماهه آشنا شده ؛ خیلی بامزه و خوشگل . باهاش بازی کرده ، موهاشو واسش بافته و آخر کار هم هزار تومن داده به باباش واسش پفک بخره . میگه اسمش سمیرا بوده . راستی تا حالا دقت نکرده بودم ، صحن گوهر شاد ، قسمت سر پوشیده اش دارای ستونهای کج است . خیلی جالبه نه ؟
۸
اگه بخوام خصوصیات مشهد رو بگم به شرح زیره ۱- رو تابلوی خیابونا به جای بلوار نوشته بولوار ۲- رانندگیشون خیلی فوق العاده است شبیه راندن حیوانات ۳- خیابونا پره از pk ۴- نشستن توی چمنها ممنوع ۵- اگه امام رضا اونجا نبود هیچی نداشت ۶- درآمد مردمش خیلی بالاتر از بقیه شهرای ایرانه و فرهنگشون خیلی پایین تر ۷- نفس کشیدن هم گرونه چه برسه بقیه چیزا ۸- هر آشغالی از هر جایی اونجا فروش میره
۹
واسه خالی نبودن عریضه و بی هدف ٬ اینبار مانند همه ٬ مانند زندگی همگانی .
۱۰
حداد هم به ما ملحق شد .
داشتیم تو خیابون راه میرفتیم که یهو حداد رو دیدیم داره از روبرو میاد . قرار بود از اصفهان با ما بیاد مشهد اما موقع حرکت غیبش زده بود و خب جا موند . بعد ناچاری با اتوبوس اومده بود .
ببین قسمت چیکار میکنه ؛ تو مشهد به این بزرگی ، ما سه نفر ، حداد ، یه خیابون ، یه جا ، چشمون به هم بیفته ؛ جلل الخالق .
۱۱
امشب رفتیم زیست خاور . زیاد هم جالب نیست، اونقدر که تعریف میکنن . مهدی هر چیز قشنگ و کوچولویی میبینه میگه این واسه سمیرا خوبه ؛ گیر داده دیگه . توی زیست خاور طبقه دوم بچه ها یه نوارفروشی میبینن . -آقا نوار چاووشی یگانه دارین ؟ -بله ، یه کالکشن عالی دارم ببرین مشتری میشین . میخریم ؛ و واقعا هم تکه . حدود دو سه ساعتی به نوار میخندیدیم . آخه یه نفر با صدایی تقریبا نتراشیده تر از عصار داره رو صدای دیگانه تمرین خوانندگی میکنه و چه تمرینی! میخواسیم برگردیم و نوارو پس بدیم اما مهدی میگه حالشو ندارم ؛ تازه پایه خنده هم هست .
۱۲
امروز ۶/۶/۸۵
هنوز مشهدم ٬ در جوار بارگاه ثامن الحجج .
اذن دخول آن خط آخرش عجب آتشی دارد ( ءأدخل یا ....... )
یک بار یکی از ائمه فکر کنم امام سجاد علیه السلام رفته بودند سفر حج ٬ موقع لبیک گفتن یار حضرت که نزدیکشان بوده متوجه میشود ایشان نمیتوانند جمله لبیک را درست ادا کنند ( لبـّ .. لبـّی ... لــ .. لــ .. لبّی ) متعجب میشود و از امام میپرسد . امام پاسخ میدهند : میترسم بگویم لبیک و خداوند سبحان بفرماید لا لبیک ؛ به سبب اعمال و رفتارم ؛ و این مانع ادای لبیک از سوی من است . ( قریب این مضمون )
و اینجا این تو هستی که میپرسی آیا داخل شوم ؟
و اگر بگویند نه ؟
۱۳
ما را هدایتی بود و رسالتی .
هدایتمان گم شد ؛ رسالتمان که بماند .
۱۴
امشب از مشهد خارج میشویم و من جرأت نکردم وارد صحن اصلی و ضریح آقا شوم . لیاقت نداشتم ، و چرا بیهوده خود را فریب دهم ؟
اما همه را یاد کردم ؛ تو ، تو ، تو و تورا ؛ سلام تو را هم رساندم .
در آخر با ترس و لرز ، سلامی عرض نمودم و یا حق .
۱۵
راستی دیشب رفتیم طرقبه ؛ عجب هوایی و صفایی ؛ کوچه باغها و درختان و زیبایی ؛ شب ماندیم ؛ سرد اما پاک .
طلوع خورشید ولی چیز دیگری بود ، از میان درختان ؛ جمال خدای و خدای جمال ؛ راندم میان درختان .
۱۶
فکر کنم موتور PK سوراخ شده ، آب پس میدهد .
پریشب قوچان خوابیدیم ؛ ۸/۶/۸۵ .
شهریور هم آرام رو به پایان رفت ، همراه تابستان و عمر من و تو .
قوچان عجب شهریست و چه مردمی دارد ؛ همه خوب .
پارک قوچان یک مونوریل دارد که فکر کنم در دنیا تک باشد . هر واگن جداگانه حرکت میکند ، آنهم با نیروی پای خودتان ، با پدال پایی . در هر صورت فوق العاده جالب بود . شهر آقا نجفی ، شهر پر جنب و جوشی است .
باز هم میگویم خوب مردمانی دارد و این یاد من است از قوچان .
۱۷
میرود میآید ، میرود میآید . کودکی آرام گرفته بر تاب ، به موج دریا و لبخندی به آفتاب .
صبح پسرکی آمد و تلاش بی حاصلم برای بستن چادر را پایان داد .
ـ نمیتونی ببندی؟ ـ نه ـ بذار ؛ و برایم بست ، خیلی از او خوشم آمد .
نان نان ؛ پسری است با دوچرخه و جعبه ای بر پشت . ـ دونه ای چند؟ ـ پنجاه ؛ تا صبر کنیم و فکر تمام میشود .
ـ دو تا بده ـ تموم شد ، بخواین میرم میارم ـ خب سه تا بگیر واسمون ، ـ چند دقیقه دیگه بر میگردی؟ ـ ۱۰ دقیقه . اما دو سه دقیقه ای بر میگردد . کمی سر به سرش میگذارم . خندان میرود . ـ دستت درد نکنه فرفری ، خداحافظ ؛ ناراحت که نمیشی میگم فرفری ؟ بهش میگم نه ؛ دستی تکان میدهد و دور میشود ، رکابزنان .
اینجا دختری نشسته با لباس صورتی و موهای حنایی بلندی که بر پشت ریخته . آنجا الاکلنگ بالا میرود و فرود و فراز و باز پایین .
گویا زندگانی نیست .
۱۸
دیشب نهارخوران خوابیدیم ؛ روستای زیارت ، کنار امامزاده . نزدیک غروب گرگان بودیم ؛ زدیم به سمت بندرترکمن ؛ غروب دریا . چون بموقع نمیرسیدیم بازگشتیم ؛ پیش بسوی نهارخوران ؛ هنوز نهار هم نخورده بودیم . ساعت حدود ۳۰/۶ جایی میان راه اطراق نمودیم و نهار خوردیم . جایی میان جنگلهای نهارخوران ، چه زیبا بود درختان و آسمان که شب شد و تاریک و پرستاره و چه زشت زمین زیر پا و رود از هدیه ی بشر به طبیعت . نمیدانم و حتی نمیتوانم بفهمم چگونه و با چه اندیشه ای میتوان طبیعت را آلود ؟ راه افتادیم ، بالا و بالاتر ؛ در میان مسیر چیزهایی دیدم که لذت را میکاهید ؛ ساختمانهای چهار و پنج طبقه در میان جنگل و کنار جاده . به کجا میرویم ؟ با خود چه میکنیم ؟ آنقدر ویلا میسازیم تا از خود طبیعت چیزی باقی نماند . کو باغهای لواسان و شمیران ؟ کجا رفت آن دربند ؟ واکنون نوبت جنگل است ؟ و أسفناک تر اینکه به عملکرد خویش میبالیم ؛ (یه ویلا دارم شمال ، وسط جنگلا ، سه میلیارد قیمتشه)؛ مسخره .
گامهای نابودی را چه مغرورانه میدویم ، و به آن خرسند ؛ حتی فریاد مستانه میکشیم ، و قهقهه شادانه .
به روستای زیارت رسیدیم ؛ برق رفته بود و همه داشتند بر میگشتند .اینهم از آن عجائب نوع بشر است که عصای دستش را بت قرار میدهد و آنرا میپرستد .مگر نه اینکه تکنولوژی قرار بود زحمتمان را کم کند و آرامش را برایمان به ارمغان ؟ چه شد ؟ کو ؟ اکنون معتادش شده ایم و اگر جایی نباشد خمار تا مرز نیستی میرویم . زحمتمان کم شد ؟ ما بیشتر وقت آزاد داریم یا پدرانمان ؟ کدامیک گلستان را خوانده ایم یا دیوان حافظ ، یا تا صبح شب یلدا از زبان بزرگترهامان عسل شنیده ایم ؟ نیاکانمان آرامش بیشتری داشتند یا ما ؟ کدام راضی تر و کدام مطمئن تر ؟ نگاه کن هنوز کسانی از آنها مانده اند . حال آیا ابزار قرن نو در خدمت رفاه ما در آمد یا ما غلامان حلقه به گوشش شدیم ؟ صبح تا شب ، شنبه تا جمعه ، ماه تا سال تا عمر میدویم تا درآمد بیشتری کسب کنیم که مثلا چه ؟ ماشین بهتری بخریم یا فلان چیز دیگر ؛ خنده دار نیست ؟ زندگی به این زیبایی را صرف کنی برای یک خانه ؟ اتومبیل یا ویلا ؟ که در بهترین فرض بتوانیم بقیه عمر را خوب زندگی کنیم و در آغوش طبیعت . آیا میدانی تا چه زمانی هستی ؟ مرگت چه زمانیست ؟ کی خواهی رفت ؟ و آیا زمانیکه به همه ی آنچه ارزشی ندارد اما برایش پول باید داد رسیدی باز هم به جهان عشق خواهی ورزید ؟ و به خودت و زندگیت ؟ و میتوانی از شبنم روی برگ گل لذت ببری ؟ یا آنزمان همه چیز را با پول میسنجی و با عدد و با رقم ؟ حتی عشق را ، و پرواز پرنده را نخواهی دید زیرا سر به زیر داری و مشغول شمارشی ؟ اصلا اگر بدانی و همینگونه نیز بمانی ؛ اکنونت چه میشود که از زیبایی جا مانده ای و از عشق وامانده ؟ و تا زمانی دور .
رفتیم کنار امامزاده و شب همانجا بیتوته کردیم ، درون چادر مسافرتیمان . هوا سرد بود اما نه به سردی طرقبه ، آنجا تقریبا منجمد شدیم . شب ولادت امام چهارم وداخل امامزاده جشن برپا بود . واقعا لذت بردم . همه ، مرد و زن و پیر و جوان ، مردم ده ، و صفا و صمیمیتی وصف نشدنی و ناگزیر آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست . پایان جشن و آغاز پذیرایی ، و همین موقعها بود که برق آمد . پذیرایی خیلی جالب بود ، هم متنوع هم فراوان ، هیچکس هم عجله نداشت ، هول نمیزد ، انگار نه انگار . من سه چهار لیوان شربت نوشیدم و چندتایی شیرینی ، البته شکلات و بیسکوئیت هم بود اما من نمیخورم . کتری شربت گشت میخورد توی مجلس و جعبه شیرینی هم . چنین پذیرایی و وقار حضار برایم عجیب بود . محله و مسجد ما ، عباس آباد ، پولدارترین اصفهانیها ، اما کاش یک هزارم این مردم قانع بودند و راضی و شاد ؛ اگر بیایی و ببینی خنده ات میگیرد ، شاید حتی روده بر بشی از شدت خنده و بمیری از خنده ، یا گریه . جمعیت حدود دویست سیصد نفر و برای دهی اینچنین بسیار . راستی یادم رفت با یکی از اهالی صحبت میکردم راجع به ساختمانهای چند طبقه کنار مسیر میگفت تمامش قاچاق ساخته شده ، البته زمینش مال خودشان است اما ساختش غیر قانونی است . ساختمانی با این عظمت و بلندی در جلوی دید همه ساخته میشود ؛ قاچاق !؛ اما اینکه چرا متوقف نمیشود لابد برای کسانی نان دارد یا اصلا نان خودشان است . بگذریم . الآن بندر ترکمن هستیم ؛ کرد کوی را لختی پیش پشت سر نهادیم . کنار آب هستم ، هوا ابری ، دریا طوفانی ، گرم ، گرم ، گرم ، و بچه ماهیها با موج بر روی سنگها . برویم . صبر کن آمدم .
۱۹
بازارچه بندر ترکمن . چیز به درد خوری نمیتوان جست . به پیرمرد میگویم چطور لباسهای محلی اینجا پیدا نمیشه ؟ میگوید دیگه همه چیز صنعتی شده ؛ دیگه دخترای ترکمن این کارا رو نمیکنن . میخندم و در دل زار میگریم . دختر ترکمن پس چه میکند ؟ به دانشگاه آزاد میرود ؟ به کافی نت میرود ؟ چت میکند ؟ پلی استیشن بازی میکند ؟ دختر ترکمن هنرش را به چه داده ؟ و دستهایش را به که ؟ دختر ترکمن میراث نیاکانش را ... و اصلا چه میخواهد میرا ث دهد به فرزندانش ؟ اجدادمان زیبایی را به ما بخشیدند و آرامش را ؛ ما برای فرزندانمان چه داریم ؟ ما به آنها چه خواهیم بخشید ؟ مو بر اندامم ایستاده .
نشسته ام به انتظار غروب ، در ساحل بندر ترکمن . حدود یکساعتی به مغرب مانده ؛ آب کرم رنگ است و در سوی خورشید ، زرین . مد ساعاتی است آغاز گشته ، آب بالا میآید و موج قطراتش را بر دفتر و صورتم میپاشد . چه خوش هدیه ای ! از کودکی پرسیدم _ که خودش لباس محلی میفروخت _ چرا لباس محلی نپوشیدی ؟ میگه لباس محلی گرمه . من : پس پدراتون ، قدیمی ها تابسون چیکار میکردن ؟ کودک دیگر : خب نسل نو و مدرن و اینجور چیزا . دقیقا همین را میگوید و ده ساله نمیزند .
۲۰
دیشب را گفته بودم کنار امامزاده خوابیدیم . هوا مطبوع بود و دلنواز . صبح به صدای اذان برخاستیم . به دنبال صدا در میان ده . اما نجستیم . بازگشتیم بسوی امامزاده . جالب اینجاست که کوچه بن بست مفهومی انتزاعی است در این روستا . خانه ها حیاط مجزا ندارد . حیاط خانه ها همان کوچه و راه است و تو هر زمان در حیاط خانه ای هستی و از آن عبور میکنی ؛ در واقع حیاطها دیوار ندارد . گاهی از جایی عبور میکنی که خانه ای در یک سمت و دستشویی اش طرف دیگر راه است . برای من جالب بود . بن بست ممنوع . نماز را روی پل آبگرم خواندیم ، من و حداد . راستی یادم رفت بگویم در میان ده سرگردان در راه برگشت به امامزاده که بودیم ناگهان جایی حس کردم چیزی جلویمان خوابیده . در آن تاریکی زیاد پیدا نبود ، کمی ایستادم و دقت کردم ، یک سگ نگهبان سفید و بزرگ که درست خیره شده بود به ما . یک لحظه ترس وجودم را گرفت ، اگر حمله میکرد در آنوقت هیچکس هم نمیتوانست نجاتمان دهد . اما باید یک فکری میکردم ، پس آرامش و تغییر مسیر خیلی آرام ، و به خیر گذشت . همانجا روی پل نشستیم و آسمان را ، و دراز کشیدیم بدون زیر انداز و رو ، آخر آنجا باد جانفزایی میوزید . موج دریا نمیگذارد بنویسم ، اما سعی میکنم . خانواده ای آمدند و به خیال باز بودن آبگرم از کنارمان گذشتند ؛ رفتند و با دماغی سیاه بازگشتند . پسر بزرگ اما ماند ، عجب نفهمی بود ، با حدود بیست سال سن . اول با پایش روی پل میکوبید و سر و صدا میکرد . برخاستم و نگاهش کردم ، دانست چه میگویم . زیر پل رفت ، سنگی برمیداشت و پرتاب میکرد ، گو گربه ای دیده بود و میخواست فراری اش دهد یا بکشدش ، نمیدانم . ولی احمق بود ، و چه نزدیک بود یقه اش را بگیرم . امیدوارم روزی او را باسنگ تعقیب کنند تا بفهمد حس گربه را . نگفتم و حسش نیز نیست که بگویم گربه با چه مشقتی به بچه اش پریدن از ارتفاع را آموزش میداد و ما سرگرم زیبایی کوششش .
۲۱
آنسوی رود _ رود که چه عرض کنم ، باریکه ای از فاضلاب و کثافت در بستری از زباله _ آنسوتر از آبگرم راهی هست بسوی بالا میان جنگل . هوا هنوز گرگ و میش بود که هوسش زد به سرمان . به راه افتادیم ، زیبا بود و نفس گیر _ من وحداد ، و داداش و مهدی توی چادر خواب _ هرچه بالاتر زیبا تر ، به این فکر افتادم که طلوع را از فراز کوه ببینم . القصه بالا رفتیم و در فراز کلبه ای بود _ بعدها فهمیدم زیارتگاهی _ و درخت بلوطی که سایه بر آن داشت . تصور کن ، نقاشی نه ، عکس نه ، خود ِ خود ِ واقعیت . یک کلبه با شیروانی ، و دیواری از تار و پود چوب ، سقفی سبز ، و درخت بلـــــوط . بلوطی پیر شاید 60 شاید 100 ؛ بیشتر ، نمیدانم ، هرچه هست چندین برابرم عمر کرده ، و دیده و شنیده و لذت برده ، یا شاید زجر کشیده . روی درب آن نوشته « در این مکان نخوابید » ، تعجب میکنم ، لابد مکانی عمومی است . دربش را با تکه نخی بسته اند که باز نماند . میخواهم بروم داخل که چادر نمازی میبینم ، پس این چیست ؟ نکند خانه ی زنی باشد ، یا زنی اینجا خوابیده باشد ؟ به هر صورت ناگهان ذهنم میگوید نرو . کمی جلوتر چشمه آبی است ، البته لوله کشی شده ، مینوشم و حداد را صدا میزنم . دوستم میگوید _ ناگهان و بدون مقدمه _ « آدم اینجا خوابیده باشه و لذت ببره ناگهان جناب عزرائیل سر برسه ، نه دردی نه غمی نه ناراحتی » ، من نمیدانم ، در هر صورت .
هوا روشن شده اما از آفتاب خبری نیست ، ولی ای کاش تاریک میماند تا ابد ، روشن میگردد و پندارهایم را تیره میگرداند و ذهنم را درهم . الآن آفتاب نارنجی ِ نارنجی است ، و افق نارنجی و کبود . آنقدر زباله اینجاست که حد ندارد ، با روشنی هوا دیدم ، و بیشترش چیست ؟ پفک و ساندیس و چیپس ، چه آشغالهایی ، اینها هست اما اگر بالاتر را بنگری زیبایی هم هست ، زیبایی بی حصر و مطلق . بالا رفتن از بلوط مرا میخواند . نه نمیشود . بالا میروم ، روی سقف کلبه و سپس بلوط . بالا ، بالا ، باز هم بالا . تمام شاخه ها و تنه سراسر پوشیده است از جلبک . بالا میروم ، روی شاخه ای ، و میخوابم . ارتفاعی به بلندی ساختمان سه طبقه ، دراز میکشم به انتظار خورشید ، و حداد هم نشسته پایین تر .
الآن _ بندر ترکمن جایی که اینها را مینویسم _ خورشید سرخ ِ سرخ ، پایین تر میرود و در پشت ابرهایی که بی موقع در افق نمایان گشته اند پنهان . پرستوها از جلوی صورتم میگذرند و باد آنرا مینوازد و گوشه های دفترم را ورق میزند . خورشید نیمه پنهان است ، و ماه بالا بر فراز ، سمت چپ ، نور رو به پایان و باید برخیزم . حداد میگوید : « پاشو ؛ خاطره خوبیش اینه که میشه بعد نوشتش ؛ فقط دختر بچه هان که خاطره هاشونو همون موقع مینویسن . » من هم در میآیم که : « خب منم دختر بچه ام . » بگذریم . خلاصه میکنم ، حداد نمیگذارد . آن بالا از طلوع لذتی بردیم و چند میوه کال بلوط برداشتم ، برگشتیم ، و در راه زباله جمع نمودیم و زباله و زباله و بازهم زباله ، کیسه زباله ای که همانجا یافتیم پر شد ، آوردیم پایین و ریختیم در سطل زباله . آبگرم باز شده بود ، البته آب ولرم ، آبتنی میکنیم و حرکت بسمت آبشار . آن بماند تا بعد ، حداد دیوانه ام کرد . برویم .
۲۲
آبشار نهار خوران آنجا بازهم زیبایی و باز هم زباله . رفتیم و زیبا بود و چه زیبا بود . من خوشحال و شاد ، در پوست خود نمیگنجیدم . در دل خود از دوست جون تشکر کردم و به یاد او بر تنه ی درختی خشکیده و افتاده بر شیب زمین کنار آبشار یک حرف G بزرگ حک نمودم ، به یاد دوست جون ، اگر بیاید و ببیند . کف دستم تا یک ماه بعد سیاه بود اما خب باید تشکر میکردم . آبشار واقعا دوست داشتنی ، با ریشه های درختان از فراز آویزان در فضا و برگهایی که گاه به نسیمی میریخت ، چونان شاباش بر سر عروس ، یا چیزی شبیه لمس خدا ، عین لذت ، ربّ النوع آرامش ، فقط چشمهایت را ببند ، تو هم اینجایی ، دیدی ؟
پلاستیک زباله ای که خودش هم زباله بود و دوستی نادان زمانی رهایش کرده بود میان آبشار جستم ، برداشتم ، شستم و شروع کردم به جمع نمودن زباله ، این سو ، آن سمت ، همه جا ، و مردم با تعجب نگاهم میکردند ، دوستانم هم شروع نمودند و برادرم ، هر چهار نفرمان . من هیچ هراسی ندارم آشغال جمع کن نامم کنند ، که همه چیزم فدای زیبایی ، فدای طبیعت ، فدای نعمات خدا ، نام و آبرو که هیچ . باز گشتن آغازیدیم . مهدی گفت : « چه فایده داره ، نیم ساعت دیگه دوباره همین آشه و همین کاسه؟ » و من گفتم : « این مهم نیست ، مهم اینه که مردم یه لحظه به خودشون بیان ، فکر کنند ، درنگ کنند ، و با خود بگن شاید اینم راهی است ، شاید با نابود نساختن طبیعت هم بشه زندگی کرد ، شاید بشه هم شاد بود و هم معقول ، شاید بشه هم لذت برد و هم آینده رو نابود نساخت . »
آری مهم این است که آدمهای محلی هم آنجا بودند و دیدند ؛ و من دیدم که رفته بودیم و دور شده بودیم و آنها هنوز ما را با دست به هم نشان میدادند که گروهی مهمان از اصفهان برایشان نظافت خانه ی ما مهم بود و حفظ محیطمان ، و چرا برای ما نباشد ؟ و بیندیشند که مگر ما صاحبان قرنهای قرن این مکان نیستیم ؟ مگر ما هر روز و روزانه نمیگذریم و نمینشینیم و نیستیم در این محیط ؟ و بیندیشند که اگر برای اینهایی که یک روز و ساعتی آمده اند بهداشت محیطمان مهم است ، برای ما که باید مهمتر باشد . شاید سی سال ، بیست سال بعد اثر کند ، اما همین مهم است ، حتی اگر یک نفر متحول شود ، یک کودک از پدرش بپرسد : « چرا اینها زباله ها را جمع میکنند ؟ » ، همین کافی است . و بازگشتیم تا دوباره به روستای زیارت رسیدیم و از آنجا سرازیر گرگان . باز هم بگویم که آبشار ، گاهی خود ِ بهشت بود ، آنگاه که نسیمی برگهای درختان بالا دست را فرو میریخت و دهها متر در هوا میرقصیدند ، زرد و سبز و نارنجی ، در پشت ، سنگ سیاه با لایه های لجن و ریشه هایی در هوا معلق و آبشاری عمودی به ارتفاع سی متر ، کمتر یا بیشتر ، با آبی سرد که چند بار در میان نگاههای دیگران سرم را زیرش شستم .
راستی کلاه محلی ترکمنی خریده ام ، زمستانه و تابستانه ، و داستانهایی . فراموشم نشود .
۲۳
ساری تفریحگاه بندری فرح آباد طلوع آفتاب سمت راست و دریا در پیش رو . دیشب از بندر ترکمن حرکت کردیم و چند ساعتی بعد اینجا بودیم . بچه ها تا صبح به دریا زدند و من به رختخواب .و اکنون آنها خوابند و من کنار آب . این خودکار هم گم شد و باز یکی دیگر خریدم ، اینبار مشکی . لمیده ام بر انبوهی از ماسه با پاهای برهنه ، صبحانه را تازه تمام کرده ام ، نان و ماسه و پنیر خامه ای . نمیدانم چرا هیچ حسی نسبت به آبتنی ، شنا و زدن به دریا ندارم ؛ درست عکس دفعات قبل ؛ هیچ احساس نیازی ندارم . نه ، غمگین نیستم ، شادم ؛ اینجا همه شادند ، همه آنهایی که من میبینم ؛ زنی که بچه اش را در بغل دارد ، پیر مرد و زنی ترکمن _ شاید _ که دریا را مینگرند و گاه حیرت زده خیره به من ، مردی که پیداست طلبه ا ت با همسر و دخترکش ، دختر کوچولویی که پاچه هایش را بالا زده ، و زن و شوهر هفتاد هشتاد ساله ای که دست در دست هم میان دریا رفته اند ، درست مانند عشاق جوان و بازی هم میکنند . همه شادند و همه میخندند ، گویی دریا سرمستی آور است ، زائل ِ عقل است . نمیدانم نوشتن کنار دریا اینقدر تعجب آور است که همه به من خیره شده اند ؟ هیچ انسان غمناکی اینجا نیست ، نه نیست ، هست ، غمش را یاد نیست ، اصلا شاید دریا فراموشی آور است . قایقی میگذرد و مردی فرزند به دوش ، مردی آنسوتر چای مینوشد و کنارم دو پسر خوابیده اند با بدنهایی سوخته . هرچه هست دریا نیرویی جادویی دارد ، شاید از اینروست که همه چیز از آب است و رفتن در آغوش دریا بازگشت به اصول و بنیان خلقت است . هرچه هست زیباست و زیبایی آفرین که شادی عین زیبایی است . همه شادند و من نیز ، من به شادی آنها و خنده هاشان ، بی غمیشان و خوشیشان . کاش جهان یکسره اینگونه بود و دور نیست اگر یکسره دل میسپردیم به طبیعت ، یا دلمان را دریا میکردیم . آنانی که اینجایند همه غم دارند و مشکلاتی کوچک و بزرگ اما تا اینجایند سرمستند ، بیخودند ، و یادی ندارند ، میخندند ، هرچند کوله باری از غصه بر دوش ؛ و اینرا میتوان به همه زندگی گسترش داد ، سرخوشی و سرمستی دائمی . از نم ، کاغذ دفترم هم حالتی خاص دارد ، نرم و لطیف ، و این طبعم را میافزاید . ماسه ها مانند انسانهایند اما بیشتر ، همه ظاهرا یکسانند و باهم ، اما واقعا بسیار متفاوت و جدا از هم ، هر کدام چیزی متفاوت از دیگری ، و فقط در این واقعیت مشترک که همه ماسه اند . سایه ام روی ماسه ها چه زیباست ، زیباتر از خودم ، و متفکر ، اشاره کننده به واقعیت یکسان و آن انسان بودنم ، اگر باشم . حال و حوصله این اباطیل رو ندارم ، برم مایوم را بیارم و اضافه نون صبحونه رو بریزم واسه ماهیها و بزنم به دریا .
۲۴
گفتم از روستای زیارت به سمت گرگان حرکت نمودیم . بین راه ایستادیم تا از تلفن عمومی زنگی به خانواده بزنیم و همین موقع بود که متوجه شدیم از زیر ماشین آب راه افتاده ، بله احتمالا موتور سوراخ شده بود و در مسیرهای کوهستانی و سنگلاخی که ما رفته بودیم دور از انتظار نبود . یک کمی بالا و پایین و تصمیم بر این شد که ادامه دهیم تا چه پیش آید . رسیدیم بندرترکمن جایی که تقریبا هیچ مکانی که بتوان نام تفریحگاه بر آن گذاشت ندارد ، جز ساحل دریا . البته نمیتوان گفت ساحل زیرا آنجا از ماسه و گوش ماهی و این چیزها خبری نیست ؛ سنگچینی به قطر و ارتفاع حدود 4-5 متر در امتداد همه دریا ، این ساحل بندر ترکمن است . البته در نوع خود صفا و حالت خاصی دارد . باشد . در خیابان اصلی بندر ترکمن در حال حرکت به سمت دریا بودیم که ناگهان دیدم تابلویی میان خیابان افتاده ، گویا باد شدیدی که چند لحظه ای بود میوزید اینکار را کرده بود ، و حدس بزن روی آن چه نوشته بود ؟ کافی نت ، بی اختیار فریاد زدم « وایسا » . باید از دوست جون تشکر میکردم به خاطر راهنماییش به نهارخوران و همانجا بود که مطلب یادگاری را نوشتم . موقع ورود به کافی نت یک جمله نظرم را جلب کرد . روی درب نوشته بود مکانی امن برای خانمها و آقایان . پسر مسئول کافی نت حدود بیست سالی داشت و مانند مسخ شدگان ، زل زده بود به نمایشگر و گوش به زنگ دینگ ، که پی ام جدید بیاد و.... کارهایم را انجام دادم ، مطلب یادگاری ، تشکر ، و جواب دیوونه ؛ بچه ها اما گویا چند دقیقه ای کار داشتند . از کافی نت بیرون آمدم برای خرید بستنی ، چند متری جلوتر یک فروشگاه مواد غذائی ، _ سلام آقا بستنی دارین ؟ _ نه _ تو این هوا اگه داشتین خوب فروش میرفت _ سکوت _ این انگورا کیلویی چنده ؟ _ 400 _ یک کیلو بدین . انگور را میگیرم و به سمت کافی نت ؛ میشویم و به همه تعارف میکنم ، پسر مسئول کافی نت هم ، موقع برداشتن به او میگویم « این جمله که رو در نوشتی ، مکانی امن » میگوید « تازه دیروز اماکن اومده گیرداده اینجا کجاش امنه واسه خانوما ؟ میگم ایناها ، این دو تا کامپیوتر رو گذاشتیم واسشون میگه نه ، یا این جمله رو برمیداری یا در مغازَتو تخته میکنیم » همه حرفهای پسر درست ، اما من میدانم دزدش چیست . رفتیم تا لب ساحل ، آبی گل آلود و موجناک ، بستنی در این شرجی میچسبد اگر روی لباست نریزد ، لباسم را درمیآورم و میشویم ، در آب دریا . راستی نگفتم که مشهد از بازار افغانیها این تی شرت را خریدم ، فقط هزار و پانصد اما هفت تایی میارزد . یک اورکت نظامی هم خریدم ، طرح آلمانی . تصمیم بر اینست که بازارچه ی بندر را هم سر بزنیم . حداد آمده بود مرا با خود ببرد ، آخر من داشتم خاطرات مینوشتم . وقتی حرکت کردیم اما ، نه از ماشین خبری بود و نه از ماشین سوار . حدس من بازارچه بود ، آنجا رفتیم ، آری آنجا بودند . بازارچه پر است از اجناس چینی و گاه پاکستانی . برایم سؤال پیش میآید ، پس هنر دستی این مردم کجاست ؟ جالب اینجاست که در فروشگاه محصولات فرهنگی بازارچه همه چیز دارند جزآواز و رقص ترکمنی ، از محسن یگانه گرفته تا فیلم و شوهای خارجی ؛ این غربت فرهنگ خودی نیست ؟ تنها یک مغازه لباس محلی میفروشد و این تنها نشان حضور ما در بازارچه بندر ترکمن است ، وگرنه اجناس بازارچه همانهایی است که در همه جای ایران میتوان یافت . با پیرمردی که غرفه دار هم هست وارد صحبت میشوم ، « اوضاع خرید و فروش هر سال بدتر از سال قبل ؛ این غرفه ها را صاحبان نفوذ چندتا چندتا گرفته اند و سال به سال با مبلغ بیشتر به دیگران کرایه میدهند . » با خودم میگویم این هم رانتی دیگر از نوع کوچک آن . « شهرداری تکلیف معین نکرده که قرارداد یکساله بوده ، مادام العمر بوده ، اجاره یا خرید بوده ، فعلا هیچی نگفتن » با خودم میگویم خب معلوم است وقتی که سودش توی جیبشان میرود ، هر چه بی تکلیف تر و مبهم تر ، بهتر . « این اجناس از دبی به تاجیکستان یا ترکمنستان _ تردید از من _ و از آنجا به اینجا انتقال میابد » از هنردستی ، لباسها و آنچه بوده و کنون رو به نابودیست جویا میشوم . « دخترهای ترکمن که این لباسها و کارهای هنری را انجام میدادند دیگر کار نمیکنند » به هر حال کلاهی ترکمن ، سفید رنگ ، کمی گشاد برای من میخرم ، کلاهی زمستانی . و کلاهی دیگر مخصوص تابستان یا نماز خواندن ، به مانند کاشیکاریهای مساجد اصفهان ، رنگ رنگ .
۲۵
الآن چند هفت |