گوسفند
تازه فهمیدم هر روز هزارن معجزه رخ میدهد - سار پرید ٬ دیدی‌؟ یک کودک ٬ یک برگ ٬ یک عشق
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوع بندی
یکشنبه 26 شهریور ماه سال 1385
هنوز زنده ام
اینو نوشتم فقط واسه اینکه بدونی زنده ام
فعلا

پنجشنبه 16 شهریور ماه سال 1385
هیچوقت فکر نمیکردم بشود

در خاطرم هم نمیگنجید .

الآن از چهلستون میام ٬ از دیشب تا همین چند دقیقه پیش اونجا بودم ٬ درست ۲۴ ساعت.

و چه فکر میکنی؟

من آرزویم این بود همیشه و هر زمان که از کنارش میگذشتم با آه .

اما چه شد؟

یک شبانه روز آنجا بودم و تمام دیشب را بدون آنکه حتی یک لحظه نگاهش کنم .

باورت میشود ؟ من ٬ با همه ی آن علائق خاص و دیوانگیم برای همچو اویی .

من در چهلستون بودم ۲۴ ساعت بدون اینکه حتی دوری در باغش بزنم .

نشسته بودم مقابل کامپیوتر کیفیم و یکسره با فوتوشاپ و کارل دراو ور میرفتم .

حالا میفهمم میشه بین زیباییها بود و اصلا اونا رو ندید ٬ نفهمید ٬ نشنید .

تا کنون واسم قابل فهم نبود ٬ هیچوقت فکر نمیکردم بشود ٬ اما حالا ....

 


اینم دو تا از نظرام به دوستام که حیفم اومد اینجا نباشه
 

  • با تنی خسته شنا میکنی در دریای تنهایی
    دستانت دیگر رمق ندارد و نفست یارا
    اما باید بروی زیرا ماندنت مردنت است اما این هم مهم نیست مهم اینست که ناامید شده ای
    پس نباید بمانی
    میروی و باز میروی زیرا نباید ناامید شوی
    میروی یکه و تنها همانگونه که آمدی و خواهی رفت
    نباید خودت را گول بزنی
    این پاره چوبها برای یک لحظه ، نه برای یک لحظه هم بدرد نمیخورند
    و آن جزیره ها توهم است از خستگی
    نه
    تنها راه شنا کردن است
    تا پیش روی نه برای اینکه به مقصدی برسی
    که پایانی ندارد
    بدین سبب که نمانی
    راه دیگری هم داری
    آنچنان قوی داری که از فراز دستی آید و بیرونت کشد
    و به کشتی نشاندت یا بالاتر ٬ یکسر به خشکی رساندت
    ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاح

 


  • FORGETFUL :

زندگی یه بازی دونفره‌ست که ورژن یه نفره‌ش هیچ انگیزه‌ای برای برد به آدم نمی‌ده.
- .... یادم نیست آخرین باری که دیدم‌ت هنوز مُرده بودی یا نه... 



زندگی یه بازی دونفره‌ست که ورژن یه نفره‌ش خیلی وقته اختراع شده ولی هر ابلهی سعی می‌کنه یه هُم‌اِدیشِن همیشه برنده ازش در بیاره.



زندگی یه بازی دونفره‌ست که مهم‌ترین قانون‌ش اینه که باید یه‌نفره بازی بشه؛ چه ببری، چه ببازی.
- .... هر وقت بقیه قانوناش یادت اومد، بیدارم کن...

KOLAHZARD :

مهم نیست چند نفره که هر کس نقشی دارد مخصوص
مهم نیست برنده کیست که هر بردی باخت است و هر باخت برد
مهم نیست اول شوی یا آخر
مهم اینست که درست بازی کنی
و با تمام توان
و تمام وجود
و همه هستی ات
و بمیری که این آخرین بازی توست
و در پایانش از یو وین خبری نیست
خواهی مرد
پس چه بهتر که در بازی بمیری
زیباتر نیست؟
نکته اول : نفرات بعدی حریفت نیستند ، همنوردت هستند
نکته دوم : مهم ور‍‍ژن بازی نیست ، بازیکن است
نکته سوم : این بازس تنها یک قانون دارد و آن انسانیت
نکته چهارم : همبازی تو تنها همبازی توست نه همراه تو
نکته پنجم : موقع بازی نخواب آنهم بازیی که فقط یکبار آنرا انجام میدهی و راهی به عقب ندارد
نکته ششم : بهتره من مطلب بنویسم تو نظر بدی چون نظرات من از مطالب تو بیشتره


یکشنبه 12 شهریور ماه سال 1385
کاش بیاید
در انتظارم
نه این سازنده نیست ، انتظاری خرد کننده
کاش بیاید
هر لحظه زودتر بهتر
کاش یک ثانیه زودتر

یکشنبه 12 شهریور ماه سال 1385
پایان و آغاز
برگشتم اصفهان
یه سفرنامه بیست سی صفحه ای نوشتم بزودی میزارم بالا
خوش باشی

چهارشنبه 8 شهریور ماه سال 1385
یادگاری

از گرگان زدیم بیرون و حالا بندر ترکمنیم

دست دوست جون درد نکنه عجب حالی داد ٬ خیلی خوش گذشت ناهارخوران

کلی خاطره نوشتم برمیگردم و مینویسم

اگه زنده موندم

راستی فکر کنم موتور ماشین سوراخ شده آب پس میده

تا بعد

راستی دعاهامم نمیتونم پس بگیرم

دیگه مشهد نیستم ٬ فعلا تا بعد


یکشنبه 5 شهریور ماه سال 1385
الآن مشهدم

اینو مینویسم فقط واسه یادگاری .

الآن مشهدم و اینو دارم تو یه کافی نت درب و داغون تو خیابون جمهوری چهارراه مقدم تایپ میکنم.

الآن از حموم عمومی صد متر پایین تراومدم بیرون و پریدم تو این کافی نت تا اینو تایپ کنم که فق بدونی به یادت هستم .

به یاد تو ٬ تو و تو ٬ به یاد همتون .


پنجشنبه 2 شهریور ماه سال 1385
من و کافکا ۲

بابا تازه فهمیدم قیافه من و کافکا هم شبیه همدیگه است . باور نداری ؟ ببین اینم عکس کافکا ٬ البته این یه تمبره .

اگه این من نیستم پس کیه ؟ راستی ما فقط یه فرق داریم اونم اینکه اون یهودی بوده و من یعنی مسلمان .


پنجشنبه 2 شهریور ماه سال 1385
من و کافکا

چند وقتیه دارم داستانایی از نویسندگان بزرگ میخونم گفتم خوبه یکی از داستانای کوتاه رو برای شمام بنویسم .

وادادن
هنگامیکه دختر خوشگلی را می بینم و ازش خواهش می کنم مهربان باش و باهام بیا و بی هیچ کلمه ای از کنارم می گذرد ، مقصودش این است: تو اصیل زاده ای بلند آوازه نیستی ، آمریکایی درشت پیکری با قامت سرخپوست ها نیستی با چشم های هم تراز اندیشناک و پوستی سرخ گشته بر اثر هوای دشت ها و رود هایی که در میانشان روانند ؛ تو هرگز به هفت دریا سفر نکرده ای و از رویشان نگذشته ای ، هر کجا که می خواهند باشند من نمی دانم کجا .
پس لطفاً بگو ببینم چرا دختر خوشگلی مثل من باید با تو بیاید ؟

فراموش می کنی که هیچ اتومبیلی تو را در خیابان به گردش نمی برد ؟ هیچ آقایی را نمی بینم که  در نیم دایره ای نزدیکت همراهیت کتد ، در حالی که از پست بر دامنت فشار آورد و روی سرت دعای خیر بخواند ، پستانهایت در سینه بندت سفت بسته شده ، ولی ران ها و کپلت جبران آن قید و بند را می کنند ؛ تو لباس بافته ای با دامن پلیسه به تن داری ، از آن نوعی که همه مان را پارسال پاییز دلشاد کرد ، و با این همه گاه گاه لبخند می زنی و خطر مرگبار را دعوت می کنی .

بله ما هر دو بر حقیم و برای آن که از حقانیتمان آگاهی پایدار نیابیم بهتر نیست هر کدام از راه جداگانه به خانه اش برود ؟    

از دوست عزیز و مرحومم فرانتس ((کافکا))

راستی من جدیداً فهمیدم چه رابطه یک به یکی با کافکا دارم ٬ فقط امیدوارم عمرم مثل اون کوتاه نباشه .

مثل اون فکر میکنم ٬ میبینم ٬ و قلمم هم بعضی وقتها یه شباهتایی داره .

تعریف از خود نباشه کافکا خیلی افتخار میکنه با من رفیقه .

حالا


چهارشنبه 1 شهریور ماه سال 1385
نفهمیدم
هنوز نفهمیدم من دیوونه ام یا دیوونه من .
هنوز نفهمیدم من بچه ام یا بچه من .
نمیدونم من بین آدما زیادیم یا اونا .
شاید دچار بیماری جامعه گریزی شدم ، ولی آخه من .... ؛ نمیدونم ، اصلا رهاش کن .

دارم فکر میکنم اگه یه روز دیگه هیچکس واسم آف نزاره ، دیگه هیچکس تو وبلاگم نظر نده ، دیگه حتی هیچکس سلاممو جواب نده میتونم زندگی کنم ؟
اینم نمیدونم . ولی من هیچوقت کسی رو نداشتم که واسش درد دل کنم . البته دوستی میگفت نباید لباس چرکاتو روبروی مردم بشوری ولی من میگم اونیکه میشه باهاش درد دل کرد که دیگه مردم نیست .

یکی از بچه ها میخواد با ماشینش بره مشهد شاید منم باهاش رفتم اما یه عیب بزرگ داره ماشینش ، اونم اینکه از زیر پاهات آسفالتو میبینی، آخه کفِش سوراخه ، تازه این ایراد غیر از نگرفتن ترمز و نداشتن بوقه . نمیدونم ، تا چی بشه .

خوبه حالا یکی هست که به مطالب چرت و پرتم نظر میده .

راستی هندونه عجب میوه ایه ؛ واقعا تو گرمای تابسون میچسبه .

نمیدونم شاید به خاطره همینه من از کوه و طبیعت لذت میبرم . نه به خاطر هندونه ، به خاطر جامعه گریزی . چون اونجاها معمولا تنهام یا کمتر شلوغه .
من از حرف زدن میترسم نمیدونم چرا ، شایدم به خاطر اینه .

میشه از زندگی لذت برد ، من معتقدم اونی که کنار خیابون میخوابه میتونه از زندگیش بیش از کاخ نشینا لذت ببره . باور نداری ؟ ولی من واسه اینکه اثبات کنم خوشی به دله نه مال میخوام اینو عملی کنم .

آره ، چند روز زندگی در خیابان .
شاید حتی گدایی هم کردم البته اگه نگیرنم .

راستی دیروز خیلی خوش گذشت ؛ دوازده ساعت سنگ نوردی !!!

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 45791


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
با ورزش بزرگ شده ام و محبت . بزرگترین آرزوی من اینست که قلبی را نشکنم هرگز . و با عشق بمیرم در راه عشق. دوست دارم خوب بشوم.

تماس با کلاهزرد: بی خیال عزیزم
شناسنامه کامل من...