| |
| شنبه 31 تیر ماه سال 1385 |
| خوبه من پوستم کلفته !!!! |
خوشم میاد پوسم کلفته شاید اگه یکی دیگه اینقدر مینوشت و حتی دوستای صمیمیش هم واسش کامنت نمیذاشتن ناراحت میشد اما من نه انگار نه انگار آخه من واسه دلم مینویسم آره دلم واسه تو |
|
| |
| چهارشنبه 28 تیر ماه سال 1385 |
| به دنبال عشق در سطل زباله |
به دنبال عشق تمام زشتیها را گشتم . به دنبال عشق تمام زیباییها را دور ریختم . به دنبال عشق تمام سطلهای زباله را گشتم . به دنبال عشق همه ی لجنزارها و مردابها را یک به یک .
نه نبود .
و به دنبال عشق میگردم هنوز سطلهای زباله را ...... |
|
| |
| دوشنبه 26 تیر ماه سال 1385 |
| از ۲۵۵۵ گذشت |
نمیدونم چی شد که وبلاگ زدم .
اما گذشت و موند و موند .
به هر حال امروز آمار بازدید کننده وبلاگ از ۲۵۵۵ نفر گذشت .
نمیدونم تا وقتیکه بازدید کننده ها به ۵۵۵۵ میرسه زنده بمونم یا نه ولی اینم یه امید خودش .
تا بعد . |
|
| |
| جمعه 23 تیر ماه سال 1385 |
| من بودم . تو هستی ؟ |
| همین ، فقط همین . |
|
| |
| سه شنبه 20 تیر ماه سال 1385 |
| عکس سنگ نوردی |


|
|
| |
| سه شنبه 20 تیر ماه سال 1385 |
| از نقش پراکنده ورق ساده کنم ؟ |
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
آخرالامر گِل کوزه گران خواهی شد حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
گر از آن آدمیانی که بهشتت هوسست عیش با آدمیئی چند پری زاده کنی
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنان گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی
خاطرت کی رَقَم فیض پذیرد هیهات مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی
کار خود گر به کَرَم باز گذاری حافظ ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی
ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن که جهان پر سَمَن و سوسن آزاده کنی
دوست عزیزم خواجه حافظ |
|
| |
| دوشنبه 19 تیر ماه سال 1385 |
| من هستم |
(من هستم چون می اندیشم) این جمله یکی از فلاسفه معروف اروپایی است .
دوستش دارم اما من اگر بخواهم در مورد خودم بگویم چه؟
...........................
من آرامم پس هستم .
شاید یا نه ؟
در هر صورت . |
|
| |
| پنجشنبه 15 تیر ماه سال 1385 |
| تمرین جودو ، استاندارد ، عشق ، آبدوغ خیار |
این روزها هوا آنقدر گرم شده که من به یاد مسکن ابدیم در سرای باقی می افتم . حالا تازه اگر بخواهی در این حرارت طاقت فرسا تمرین جودو کنی ببین چه میشود . خیلی راحت میتوانم ادعا کنم که یک الی دو لیتر عرق میکنم .
من نمیدانم کسانیکه این سالنهای ورزشی را می ساخته اند بر طبق چه استانداردی برنامه ریزی کرده اند که نه تهویه مطبوع و نه خنک کننده برایش قرار نداده اند . از اینها که بگذریم فکر کنم ورزشگاه تختی اصفهان تنها نمونه در سطح جهان باشد که از استاندارد سقف دو متر و نیمی برای سالنهای رزمی اش استفاده شده .
فکر کن ، تابستان و هوای گرم و تمرین سنگین جودو و بوی عرق و رطوبت آن با سقف دو متر و نیمی .
اما آخه یکی نیست بگه تو این هوا که فقط خوردن آبدوغ با خیار و کشمش مزه میدهد شما مریض هستید که تمرین ورزش می کنید ؟
نمی دانم شاید عشق باشد ، شاید هم واقعا مریضی .
|
|
| |
| چهارشنبه 14 تیر ماه سال 1385 |
| No thing , Only read and cry |
There was a blind girl who hated herself because of being blind. She hated everyone except her boyfriend. One day the girl said that if she cud only see the world she would marry her boyfriend, one day someone donated their eyes 2 her and then she saw everything including his boyfriend, her boyfriend ask her, "now that you can see, will you marry me?", the girl was shocked when she saw her boyfriend is also blind, and she refuse to marry him. Her boyfriend walks away with tears and said, Just take care of my eyes dear

|
|
| |
| سه شنبه 13 تیر ماه سال 1385 |
| زندگی ارزش ماندن دارد؟ |
دل خراب است ثمر از همه چیز به جز از بی خبری نیست که نیست . عمر رفته است و دگر هیچ و همین . روز مشغول درآمد ز چه رو ؟ شب بخوابم که چه گردد فردا ؟ درس از بهر چه خوانم شب و روز ؟ زحمت زندگی از بهر چه چیز ؟ زندگی ارزش ماندن دارد ؟
مرگ ؛ فریاد ؛ گذر از دم تیغ نیستی ؛ بی هنری ؛ هرزه گری ظلم ؛ تزویر ؛ دغل ؛ مکر و فریب بند ؛ تحقیر ؛ جفا ؛ حقه گری . به کجا کفر نشد نعمت حق ؟ گو کجا تا که من آنجا ببری . تا به کی زجر حیات ؟ زندگی ارزش ماندن دارد؟
؛ عشق ؛ آنچه در عمق متون کهن است و بهایش ز جهان افزون است گشته یک بازیچه که به آن میخندند ودروغش خوانند . عشق مفهوم ندارد دیگر ؟ یا که ما غافل از این منعمتیم ؟ در جهانی که محبت حرف است و رفاقت بازی . در جهانی که سخن از می و عشق صحبت از نکته ای دور از ادب است و فقط پول شعار همه است . هیچکس راست ندارد به زبان . هدف هر حرکت معلوم است که برای زر و زور است همه و تو تنها هستی زندگی ارزش ماندن دارد ؟
من در این غافله سرگردانم من در این بحر که طوفان زده است شده ام ملعبه و زخمی موج . و بدان ؛ و بدان حتم بدان اگر این عشق نبود و لبی کز لب او و دو دستان ترش و نسیمی که وزیدن دارد
اگر این عشق نبود و محبتهایش و همه موهبتش در شب و روز و کفی بخشنده که بدان میبخشد و زبانی که بدان لکنت نیست و نمیلغزد هیچ و نمی بارد از آن جز شکر نغض و عسل و دو گوشی که مرا همراز است و فقط میشنود من نبودم هرگز .
عشق من زیبایی است و طبیعت که سراسر آن است . اگر این زایش هر روزه نبود که طبیعت دارد اگر این هدیه نبود که طبیعت به دو چشم من تنها بخشید من نبودم هرگز من نبودم هرگز
|
|