گوسفند
تازه فهمیدم هر روز هزارن معجزه رخ میدهد - سار پرید ٬ دیدی‌؟ یک کودک ٬ یک برگ ٬ یک عشق
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوع بندی
شنبه 27 خرداد ماه سال 1385
افتخار

همین الآن که دارم مینویسم استاد محمود فرشچیان تو مدرسه چهارباغ اصفهان در حال گشت و گذاره .

البته گشت و گذار خالی که نه ٬ در واقع ساخت یک فیلم نیمه مستند درباره مدرسه چهارباغ .

حرف من اما چیزه دیگه ایه ٬ اونم اینکه چطور یه نفر انسان میتونه افتخاره یه سرزمین باشه .

یکی عین من و تو ٬ نه از تو آسمونا اومده ٬ نه از زیر زمین .

نفس کشیده تو همون هوایی که من و تو ٬ راه رفته تو همون کوچه هایی که من و تو و بوده و هست همون طوری که من و تو .

اما اون افتخار این سرزمین و من و تو ؟

ما هم میتونیم اما .

من و تو .


چهارشنبه 10 خرداد ماه سال 1385
من بدم ؟ من خوبم ؟

نادانسته های من به اندازه ی همه است و دانشم به وسعت هیچ .

اما یک سوال همواره ذهنم را مشغول داشته و آن ....

من خوبم ؟ من بدم ؟ تو نظرت راجع به من چیه ؟ فکر میکنی من کی هستم ؟

من هستم این را می فهمم . هر چند گاهی در آن هم شک میکنم اما ....

هر وقت میخواهم بنویسم قلم میخشکد و دستم نمی جنبد ٬ بگذریم .

من با همه وجود و قابلیتها ٬ من با همه غمها و اندوهها ٬ من با همه داشتها و نداشتها ٬ من منم اما ....

اولین بار هر کسی با من آشنا میشود میگوید : من فکر میکردم آدم بیخود و بدی باشی اما ....

میگوید به نظر خشن و بی روح میآمدی اما ...

میگوید و میگوید و هزاران بدتر از این میگوید .

ولی سوال من اینست

چرا ؟

دل ٬ دیده ٬ ظاهر ٬ باطن ٬ عشق ٬ نفرت ٬ محبت ٬ دشمنی ٬ سطح ٬ عمق ٬ فاصله ٬ نزدیکی ٬ خدا ٬ من .......


شنبه 6 خرداد ماه سال 1385
این خود زندگیه

خوابیدی رو یه تیکه سنگ که معلوم نیست از کدوم تیکه ی دل پر درد این کوه کنده شده ٬ چشماتو بستی و فقط داری گوش میدی .


شُر شُر شُر ٬ وُو وُو وُو فقط همین و همین.


احساس میکنی داری از زمین بلند میشی ٬ آروم آروم .


انگار دستی زیر کمرتو گرفته و داره میکشدت به سمت بالا .


کم کم دستات و پاهات هم از زمین بلند میشه و حالا دیگه کاملا توی فضا معلقی .


وای که چه حس خوبی داره .


یهو حس میکنی یکی بهت خیره شده ٬ درست ذل زده به تو ٬ چشماتو وا میکنی ٬ حدست درسته ٬ یه پرنده است ٬ چند متری بالاتر رو دیواره ی کوه نشسته و ذل زده تو چشات ٬ و چقدر خوشگله .


نیگاهش میکنی اونهم همینطور .


هنوز چشمات به چشماشه و صدای آب و باد که ....


این خود ِ زندگیه .




پنجشنبه 4 خرداد ماه سال 1385
می بارد

باران می بارد و می بارد باران ٬ منم باز با تنهایی خودم


باران می بارد و خیس خواهد کرد درختان را و آنهایی که زیر درختان پناه می جویند .


باران می بارد و خیس خواهد کرد خیابانها را و آنها که در خیابان میخوابند .


باران می بارد و با خود خواهد برد کارتنها را و شاید کارتن خوابها را


باران می بارد و من دوباره ....


دوباره و دوباره و دوباره


دوشنبه 1 خرداد ماه سال 1385
جهان زیباست

جهان زیباست


وزندگی


زیباتر از زیباترین


و مرگ از آن هم زیباتر


برای من که بارها حس مرگ را داشته ام و تا مرزهای آن پیش رفته ام .


مرگ را حس کن و زیستن را


آنرا لمس کن


ببو


بنوش


ببین


بشنو


همه چیز زیباست


اگر زشت میبینی


چشمها را باید شست جور دیگر باید دید


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 45824


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
با ورزش بزرگ شده ام و محبت . بزرگترین آرزوی من اینست که قلبی را نشکنم هرگز . و با عشق بمیرم در راه عشق. دوست دارم خوب بشوم.

تماس با کلاهزرد: بی خیال عزیزم
شناسنامه کامل من...