| |
| پنجشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| تو خدا نیستی |
هر راهی بهتر از بیراهیه مگه اونی که دنباله بهترین راهه که به همه رهروها شرف داره ..............
............. اونا خیلی از من و تو بهترن ٬ ظاهربین نباش ٬ تو کوچکتر از اونی که بخوای سرنوشت آدما رو تعیین کنی .
............. به جای خدا حرف نزن ٬ به جای اون فکر نکن ٬ و از طرف اون تصمیم نگیر .
آخه تو که خدا نیستی .
تو خدا نیستی . |
|
| |
| شنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| شیرکوه |
قدمهایت یکی پس از دیگری تو را به پیش میرانند و در این میان تو می نگری ؛ می نگری به آنچه در گفتار نمیگنجد و حتی حافظه هم یارای نگهداریش را ندارد ؛ و قدم بر میداری . باز و باز هم قدم بر میداری و چوبدستی ات را هر لحظه جهانی نو در آغوش میگیرد و صدایی نو ، که از آن میخیزد به یادبود آشنایی و سپس جداییش . پیشتر که میروی و سکوت و دریای طبیعت و غرقاب ، حس میکنی زمزمه ی یار دستانت هم در این میانه مزاحم است ؛ گویی نه انگار که چوبدستی محرم توست . گامهایت همچنان همراهیت میکنند بسوی هدف ، اوج ، قله ؛ اما این همه ی ماجرا نیست ، که جهانی اطراف توست در حال ِ شدن . به پاپوشت بنگر ؛ حال کمی آنطرفتر را ، دقیق ، نه مثل همیشه. آری دیدی و اگرنه ، خواهی دید . گلهای زرد کوچکی که میدرخشد ؛ گوَنهایی که گل داده اند ؛ شوید کوهی ، برنجاس ، پونه گاوی و هزاران ِ دیگر . دیدی ؟ آری اکنون دیدی هر چند شاید هیچگاه ندیده بودی . آفتاب بالای سرت و برف زیر پایت ؛ صدای آبشار و رود جاری زیر برف و پرندگانی که میخوانند و چه مستانه . گلسنگها هم گل داده انی ، آبی و بنفش ؛ و تو میگذری اما اینبار نه مثل همیشه ؛ که زیباییها را دیده ای ؛ زیباییهای حقیقی را. به سوی قله میروی ، هر چند خسته شده ای اما باز هم میروی چون باید بروی ؛ نوایی از درونت میگوید : برو . به قله میرسی ، ارتفاع 4075 متری و آرام میشوی که رسیدی . باید میرسیدی ، هر چند دوستانت در راه ماندند . باید پیش میرفتی ، هرچند رفیقانت ارتفاع زده شدند و بازگشتند . و اکنون بر فرازی با همه شادیهایت و غرورت . اینجا عشق ؛ اینجا مقاومت و صبر ؛ اینجا غرور و نجابت ؛ اینجا شیرکوه یزد . شرح مفصل بزودی ..... |
|
| |
| چهارشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| نکات جالب کوهنوردی |
جوکواره هایی جدی پیرامون کوهنوردی http://www.kolahzard.persianblog.com/ |
|
| |
| چهارشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| دعوت از دوستان |
این هفته هم سه شنبه زدیم به کوه. سه چهار ساعتی سنگ کار کردیم و جدا کلی لذت بردیم.
بگذریم ؛ بچه ها اصرار دارند که تو وبلاگ بگم اگه کسی بخواد میتونه با ما بیاد سنگ کار کنه (صخره نوردی ) ، آخه آموزش هم داریم توی گروهمون . در ضمن وسایل هم در اختیار بچه ها میذاریم .
|
|
| |
| چهارشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| آنگاه طبیعت رام تو میشود |
آنگاه که آرام در دل کوه پیش میروی و دراین میان مراقبی که گیاهی یا حیوانی زیر پایت نماند . آنگاه که صدا فقط صدای قدمهای توست و نفسهایت ؛ و دیگر هیچ جز طبیعت . مکانهایی را می پیمایی که شاید دیگر هیچگاه بر آنها گذر نکنی ؛ نه آن خیابانهای مکرر هر روزه . همه چیز ثابت و مشخص است و در عین حال ناگهانی و متغیر . در مقابلت طبیعت است با همه قدرتش . دیگر نمیتوان از مشکلات گریخت یا مشکل ساز را از سر راه برداشت ؛ باید آن را در آغوش کشید که چاره دیگری نیست . آنگاه کم کم حس میکنی تو هم جزئی از طبیعتی ، همان احساسی که اجداد ما هزاران سال نسبت به محیط زیستشان داشتند اما دریغا که ما بیگانه ایم با آن . همان حسی که اجازه میدهد برای نجات جان یک موجود زنده حتی یک درخت ، جان بدهی . و اگر ظرفیت داشته باشی و حوصله ، شاید به جایی برسی که بفهمی طبیعت با همه وجودش در خدمت توست و این فهم است که همه موجودات عالم را برایت رام میکند . آنگاه طبیعت رام تو میشود ؛ درخت باشد یا کوه ، گرگ یا پلنگ . و آنگاه ..... |
|
| |
| چهارشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| نشد برم |
بعضی وقتا که فکر میکنی همه کاراتو تنظیم کردی و برنامه ریزی شده داری به سمت هدفت پیش میری ناگهان یه اتفاق کوچیک همه اون برنامه هاتو به هم میریزه و اونوقته که فکر میکنی روزگار بده و هیچی رو حساب و کتاب نیست اما واقعیت چیزه دیگه ایه .
واقعیت اینه که دنیا روی برنامه ریزی و موبه مو طبق برنامه پیش میره ولی ما نمیدونیم برنامه چیه .
واسه منم یه همچین مساله ای پیش اومد .
سوار ماشین رفیقم شدیم و زدیم به بیابون که یهو ....
بگذریم به قول مهران حیف شد . |
|
| |
| یکشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| فعلا |
خیلی حرفای جالب دارم اما فعلا یه دوستام دم در منتظره .
داریم میریم سفر یکی دو هفته ای
تا بعد
فعلا |
|